بی مرزترین رویا...
 
قالب وبلاگ

مقدمه:  

به غرورم زمان بده میگم

باید اول صدامو صاف کنم

مرگ یعنی شکست و فهمید

و نمیتونم اعتراف کنم...

رویا... 

 

 

هیس!

اعتراف مثل هذیان است

تمام ِ آنچه در خودت غرق کرده ای

یک جایی سیل می شود

غرورت را می برد؛

یک جایی درست وسط یک کابوس ِ ممتد...

 

هیس! 

شکستن با لبخند شروع می شود 

وقتی سکوت لب هات را ترک می دهد!

دردهای کوچک

بغض های بزرگی می شوند

راه حرف زدنت را می بندند.

به هر کسی که میرسی

فقط نگاه می کنی

تا ببینی چقدر دروغ در صورتش پیداست!...

  

هیس!

در خودت که غرق شوی

دیگر دستی نیست که تو را بیرون بکشد

و دوستی نیست...

همه غریبه اند

جز کسی که نقطه چین ها را حدس می زند...

کسی که مرگ را به فلسفه پیوند می دهد...

 

گاهی مرگ نقطه ی آغاز خوبی ست...

دوباره متولد خواهم شد... 

 

 

و بیت هایی از این روزها...:

 

فکر کردم به نقطه و سر خط

فکر کردم به انتهای خودم

بعد از این تا ابد سکوت و سکوت

بی تفاوت تر از خدای خودم

 

شعرهای نگفته بخشی از

حسّ تنهایی ِ مدام ِ من است

درد از خنده هام می بارد

حجم ِ این بغض ها تمام ِ من است

 

حجم ِ این بغض ها جهانم را...

خنجر ِ دوست استخوانم را...

زندگی پاره پاره ی بدنم...

درد ِ نا گفته ها دهانم را... 

 

زخم هایی که راه ِ هرگونه

اعتماد ِ دوباره را بستند

یادگاری عمیق از لطف ِ

دوستانی که دشمنم هستند! 

 

نقطه چین و دوباره از سرخط

"فصل سرد"ی در انتظار ِ من است

بعد از این تا ابد سکوت و سکوت

بعد از این "مرگ کسب و کار ِ من است"...

 

رویا زارع

14/10/93

اولین روز بیست و پنج سالگی...

 

  

پ.ن:

1.

مرا شمرده بخوانید...

"حسین صفا"

 

2.

مرگ کسب و کار من است... 

اثری از "روبر مرل"

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ رویا زارع ]

بدون مقدمه برگشتم!

همانگونه که بی مقدمه رفته بودم...

با دو بغض!

یکی قدیمی

و یکی...

 

1:



در این زمین که رگ و ریشه ام در آن جاری ست/

چهار فصل زمستان همیشه اجباری ست/

که سبز سبز تو را در خودت بخشکاند/

همیشه رنج عظیمی میان بیداری ست/

 

ببند چشم و لبت را که بسته تر نشوند/

که ریشه های عمیقت برات شر نشوند/

به شاخه های مقارن به مرگ خیره شوی/

و آرزو کنی ای کاش که تبر نشوند/

 

تو فکر کن به غم ِ خاک و وسعت ِ زندان/

به باغبان و به مار ِ در آستین پنهان/

به هرچه با بدنت اتّفاق می افتد/

و فکر کن به طنابی که از تو آویزان.../

 

به کرم های تنت در جویدنت مشغول/

به هرچه سم به تو خورانده شد، توی مفعول/

پرنده ای که پرش را به باد می دهد و.../

به هرچه ناهنجار و به هرچه نامعمول/

 

به اینکه در تو چگونه بهار می میرد/

به چشم هات که از انتظار می میرد/

خبر به روی تنم به وقوع می پیوست/

"خبر" که ماهیتش روی دار می میرد/

 

که بوی گند تبر تووی باغ پُر می شد/

و روزنامه مدام از کلاغ پُر می شد/

و مرگ حادثه ای بود و اتّفاقی که.../

که سرزمین من از اتّفاق پُر می شد/

 

"رویا..."

آذر 91

 

 

به سکوت پناه بردم اما...

نمی شود نا پرهیزی نکرد!

نمی شود ننوشت...

حتی به بی ربط ترین شکل ممکن هم که شده باید...

آنچه در من می گذرد گفتنی نیست؛

فهمیدنی ست...

 

2:

وقتی شبیه ِ بغض های عصر پاییزی/

- یعنی شدیداً تلخ، عمیقاً نفرت انگیزی-/

حالت زمستان است، طوفان است، دی ماهی.../

وقتی تمام ِ فصل ها را خسته ی راهی.../

دیگر به تقویمی که می آید دلت خوش نیست/

قانون جنگل -تا ابد- غیر از توحّش نیست!!/

سالی که می آید ولی دنیا همان دنیاست/

این خاک چیزی بیشتر از معجزه می خواست/

سالی که می آید ولی دیگر نمی خندیم/

هر جای این ویرانه باشی، تووی یک بندیم!/

طرح غم انگیز ِ تناقض های لبخندت/

از روزهای بی غزل تا بغض ِ در بندت/

از گریه هایت با "صدای خسته ی شاهین"/

از این جهنّم تا جهنم های بعد از این/

حالا کسی کابوس هایت را نمی فهمد/

تنهایی ِ بی انتهایت را نمی فهمد/

دردی که با دیوارها تقسیم خواهد شد/

شعری که در سلول تو تحریم خواهد شد/

ممنوعه هایت را بگیر و سبز کن شاید.../

سالی که می آید... بهاری که نمی آید...

 

"رویا..."

زمستان92

 

پ.ن:

"صدای خسته ی شاهین در انفجار سرت..."

(فاطمه اختصاری)

 

 

بهار زمانی میرسه که اتفاقات تازه به فصل های
زندگی گره بخوره...

دنیاتون سرشار از اتفاقات خوب...

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]

دوباره به خانه ام برگشتم.

میهمان "بی مرزترین رویا..." باشید

با دو شعر که در روزهای غمگین تَرم رغم خورد...

 

پیش نوشت: این شعر براى میلاد کسى نوشته شد که هم جنس من نه، اما از جنس من است...

تقدیم به دردﻯ ﻛﻪ ﻣَﺮﺩ ﻭ ﺑﻰ ﺍﻣﺎﻥ شررر بود...

 

سالهایت گذشت از امروز/

سال هایى که مرگ مى کردى/

هر چه پل بود را تبر زده اى/

از مسیرى که بر نمى گردى/

 

طعمِ لبخندِ تا ابد غمگین/

تووى جشنِ تداومِ مرگت/

سال هاى سگى تر از تاریخ/

لحظه هاى همیشه در لعنت/

 

تووى آیینه زل بزن؛ شاید/

این غمِ بى امان خودت باشى/

گریه کن مرد! آب شو! باید.../

شمع هاى تولدت باشى/

 

حجمِ این بغض ها جهانت را.../

خنجرِ دوست استخوانت را.../

زندگى پاره پاره ى بدنت.../

دردِ ناگفته ها دهانت را.../

 

سهمِ ما از زمین مان قبر است/

ما در این اشتراک مى میریم/

جنگلِ سبزِ سال ها بعدیم/

که در امروزِ خاک مى میریم/

 

از خزر تا تمامِ غربتِ تو/

ریشه هامان به هم گره خورده/

دردهاى مرا ادامه بده/

تووى این روزهاى افسرده/

 

در مسیرى که "امتدادِ شب" است/

بین یک مشت دشمنانِ تنى/

مرد باشى و بغض را بجوى؟!/

مرد ماندى که "حرف زن" بزنى/

 

غیرت کلِ شهر گندیده ست/

ما که ماندیم و ازدحامِ لجن/

ما به راهِ نرفته معتقدیم/

گم نشو در ادامه ات! لطفا!/

 

مثل رخ دادنِ کمى اعجاز/

ناگهان اتفاق افتادى/

تو به رؤیات معتقد هستى/

اینکه: یا مرگ یا که آزادى...

 

"رویا زارع"

شهریور 92

 

پى نوشت: کمى دیر است اما نوشتم که باز هم واژه هایم مهمان نگاه پر مهرتان شود.

 

 

 

گاهی برای ادامه دادن باید هرلحظه به مرگ تن بدهی...

درست مثل اینکه یک شب چاقو قلبت را بشکافد؛

و تو در حین خون بالا آوردن، به خودکشی های قبلی ت فکر کنی!

درست مثل اینکه خواب از تو بپرد

و بعد...

به ادامه ی مرگ خیره شوی...

 

پیش نوشت: این چند بیت کلافه و در هم، پس از آلبوم ترامادول در من جاری شد...

روزهای خوبی نیست!

مدام به خودم یادآوری می کنم:

"آرام گریه کن"...

"آرام نعره بزن"...

 

خیره به بارانی که در این خانه می بارد

خیره به هذیانی ترین شعری که در من هست

می ترسم از لبخند غمگینی که خواهم زد!

با خستگی های ِ عمیقی که در این زن هست

 

خواب ِ عمیقی تووی رگ هایم نمی پیچد

این خستگی تا عمر دارم در تنم جاری ست

دیوار های ِ تنگ و شب ها دوره ام کردند

وحشت نخواهم کرد؛ این تاوان بیداری ست

 

گاهی به کابوس ِ حضورم سر بزن لطفاً !

لطفاً کمی از حجم تنهایی م را کم کن

در من سکوتی روو به تکثیر است، می فهمی؟!

گاهی صدایم کن... صدایم کن... صدایم کن...

 

هرشب ترامادول، ترامادول، ترامادول!

دنیا پس از سرگیجه هامان را تصوّر کن!

تکرار کن این بسته های قرص را در من!

این سرزمین را از تشنّج هایمان پُر کن

 

با بغض های ِ تووی ته سیگار جا مانده...

در هم بسوزان خاطرات ِ شهر دوورت را!

دلتنگی ات را از خزر سرریز خواهم کرد

هی گریه کن! هی گریه کن در من غرورت را

 

هر پیک را با واژه هایت مست خواهم کرد

با جای ِ خالیّ ِ خدایت مست خواهم کرد

دنیای خوبی نیست اما این جهان را با...

رویای آزادی ِ مان هم دست خواهم کرد

 

از سمت ِ باران های این پس کوچه ها رفتی

تکیه نه! یادت باشد این آوار وَ برگرد...

شهر  ِ غم انگیز ِ تو را " آلوده خواهم کرد " !

خاکستر ِ رؤیات را بردار وَ برگرد...

 

"رویا زارع"

مهر 92

 

پی نوشت: ... ... .

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]

برای آخرین بازمانده های کودکی ام...

(مهدی مهدوی کیا ... علی کریمی)

 

 

 

کفشاتو آویزون کن و ساکت رو بردارو...

می ری که این خونه برات دلتنگ باشه

باید بری وقتی که اینجا جای نامرداس

وقتی که بین ِ عشق و قدرت جنگ باشه

 

وقتی ستون ِ خونه دست ِ کرم ها افتاد

حق داری، بی عشق این زمین موندن نداره

اما کسی که عمریه رؤیاش پروازه...

دار و ندارش رو به کرکس ها نمی سپاره

 

این سقف رو، این پرچمو آوار می خوان

اونها که کابوس ِ یه ملّت میشه رؤیاشون

بی ریشه ها مرگ ِ تعصّب آرزوشونه

اسطوره ها رو می کُشن توو مستطیلاشون

 

بغضت رو توو چشمات نگه دار، دیر یا زود

این روزهای سخت و خیلی تلخ سَر می شه

کی مثل ِ تو عشقش به این پیرهن گره خورده؟

کی مثل ِ تو با گریه حتی مردتر میشه؟

 

از خاطرات ِ بچگی م، از اشک سَر می رم

امروز یا یک روز ِ نزدیک ِ خداحافظ

ما افتخارو با حضورت دوره می کردیم

اسطوره ی سبز ِ وطن با پرچم ِ قرمز...

 

"رویا زارع"

91/2/20

 

 

 

پ.ن1:

"اینجا همه چی درهمه"!!!

حتی وزن ِ این ترانه!

 

پ.ن2:

"با تمام ِ وجود غمگینم ... ... مثل ِ وقتی که تیم می بازه"

 

پ.ن3:

توپ ِ گرد و مستطیل ِ سبز کماکان ادامه دارد؛

با همان دست و پاهای پشت ِ پرده اش!

دوباره جام به دستان پرسپولیس بر می گردد.

اما...

خاطرات ِ کودکی ِ من هرگز...

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٢/٢٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ رویا زارع ]

بگیر دست ِ مرا از خودم بکش بیرون

مرا از این همه آوار ِ غم بکش بیرون

مرا تکان بده تا خواب از سرم بپرد

که مرده شور من و زندگیم را ببرد

که مرگ باید از این لرزه ها مجاب شود

اگرچه سقف ندارم سرم خراب شود

فرو بریز خودت را به روی شانه ی من

مرا و بغض ِ خودت را کنار ِ هم بشکن

مرا از این همه تکرار، از این مرور ببر

جنازه ای که نفس می کشم به گور ببر... ... .

"رویا زارع"

21/1/91

 

 

یک پرتگاه می خواهم

با ارتفاع خیلی زیاد!

همین الان؛

که روی آن بایستم

و فکر کنم به اینکه :

چقدر دلم هنوز زندگی می خواهد؟!

... ... .

"رویا..."   17/6/91

 

 

حالم خوب نیست...

قرص را توی دهانم می گذارم،

آب می خورم،

اما قرص را قورت نمی دهم!!!

من حتی به خودم مظنونم... ... .

"رویا..."    9/5/91

 

 

پ.ن:

این نوشته های روزهای نه خیلی دور و نزدیک

این حرف های درهم و برهم

هنوز در من تکرار می شود...

 

[ ۱۳٩٢/٢/۸ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]

آخرین ترانه ی سال 91 :

 

شمعی که خاموشه، سکوتی که فراگیره

اینجا کسی از زندگی بی وقفه سر میره

اینجا کسی هر روز ِ تقویمش زمستونه

برگرد و برگردون بهارو سمت ِ این خونه

سالی که اینجا داره تنهایی شرو(ع) میشه

یعنی که بازم روزهای بی تو در پیشه

حجم ِ نبودت رو نمی فهمم ولی تلخه

من که جهانم توی دستای تو می چرخه

چن(د) ساله خشکیدم، پر از مرگم، یه فصل ِ سرد

این سفره رو با سیب پُر کردم، بیا برگرد

چشمامو می بندم تصوّر می کنم هستی

از فکر ِ عشق این خونه رو پُر می کنم، هستی

لبخند رو لبهاته دنیا سبزتر میشه

رویای من با فکر ِ تو بی مرزتر میشه

وا میشه چشمام، فصل ها بوی تو رو میده

عطری که از موهات توی باد پیچیده

هر لحظه رویاهام به تو تبدیل میشه و

دنیای من با دیدنت تحویل میشه و

یک عمره من با این توهّم زنده می مونم... ... .

 

"رویا زارع"

لحظات پایانی سال 91

 

پ.ن :

با آرزوی سالی سرشار از لبخندهای بی وقفه برای هم میهنانم...

سبز باشی سرزمینم...

ایرانم...

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]

1.

چشم هایت را

در گلدان پشتِ پنجره نکار!

از این انتظار تنها علف سبز می شود...

 

دری که ما در "بستگی" اش پوسیدیم،

پاشنه اش

جز به سمت ِ دیوار نمی چرخید...

 

از این همه سقف،

تنها آوار ِ باران سهم ِ ماست...

 

ما از فرط ِ تنهایی

به سایه ها پناه برده بودیم؛

بی خبر از واهمه ی شبانه ی شان...

 

بیا به خودمان برگردیم...

این "مستقیم" ها رفتن ندارد...

.

.

.

2.

سر ِ خط...

باید قبل از هرکسی،

یک علامت سوال ِ بزرگ بگذاری...

بگذار دنیا

نقطه بشود زیر ِ این علامت سوال...

 

3.

اگر کسی با فریاد های تو چشم هاش را باز کرد،

مطلقا به این معنا نیست که بیدار شده است...

 

"رویا زارع"

 

پ.ن:

1. "همیشه شک کن تا اعتمادت شکسته نشود، به همه دست بده اما با دستکش"

شاید خیلی ها این جمله ی "شاهین" را شنیده باشند،

اما تعداد کمی تجربه اش کرده اند!

 

2. وقتی "زهرا رجایی" عزیز می نویسد:

"تمام شهر شاهین پوش، لباس زیرشان گوگوش"،

بدون شک یک واقعیت ِ فراگیر را نوشته است.

 

3. هنر یک چیز است و نگاه کردن یک چیز دیگر؛

اما تغییر ِ نگاه ها به وسیله ی هنر، کار خاصی ست!

این را به "مثلا هنرمندها" یا "مثلا روشنفکرها"  و مخصوصا  به "مثلا هنرمندهای مثلا روشنفکر" اگر بگویی،

به تیریج ِ "قر و فرشان" حسابی بر می خورد!

این را گفتم که اگر با جبهه گیری یا احیانا توهین ِ این جماعت مواجه شدید، به ""مثلا"" بودنشان شک نکنید!...

 

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]

تقدیم به دردی که مَرد و بی امان "شررر" بود...

 

قلم که بر می دارم

مدام "درد"...

مدام نام ِ دیگرت را می نویسم...

 

هرکس رد ِ صدایت را بگیرد،

می رسد به سرزمینی که در حنجره ات خلاصه شده...

.

.

.

من و شهری از ردّ ِ پاهای تو

قدم هام و روو این زمین می شمرم

وطن یعنی هرجا با این حسّ و حال

از احساس ِ غربت توو خاکم پُرم

 

ته ِ هر مسیری یه دیواره و...

نگاه می کنم هر طرف، شب شده

نفس می کشم: بوی خون و لجن!

ریه م از تعفن لبالب شده

 

سکوتم رو قِی می کنم روو ورق

که من درد دارم، شبیه ِ صدات

مث ِ بغض ِ جر خورده توو حنجره ت

جنون و شرارت تووی واژه هات

 

چقد زندگی توو صدات شعر شد

ولی هیچ کسی شب رو باور نکرد

همه تووی بدبختی شون گم شدن

ولی تو غماشون و می فهمی مَرد!

 

تو می دونی اینجا تساوی چطور...

کبودی روی صورت ِ یک زنه

تو می فهمی پرواز کنج ِ قفس

"دیگه زندگی نیست، جون کندنه"

 

تو می دونی بن بست یعنی کجا!

تو هم زندگی کردی کابوس رو

یکی باید این نسل و فریاد شه

یکی با غم ِ مشترک، مثل ِ تو

 

یه ارتش از این کوچه ها پشتته

مهم نیس خدا هست یا با کیه!

چقد بوی خون این حوالی پُره

چرا مرگ این روزها عادیه؟!

 

صدات جُور ِ تاریخ رو می کشه

بخون و تقاص ِ یه نسل و بگیر

بمون! تا ابد باش! باش و بجنگ

به زیباترین شکل ِ ممکن بمیر...

 

"رویا زارع" – 6 دی ماه 90

.

.

.

پ.ن:

1.اینبار را بلندتر بخوان!

آنقدر بلند

که صدایت

از این همه دوور،

بغض هایم را بلرزاند...

 

2.دستم جز موهایم به هیچ جا بند نیست...

این روزها بغض هام را اینگونه کوتاه می کنم...

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ رویا زارع ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

نیمى از من هنوز هست!... گاهى لبخند مى زند؛ گاهى بلند بلند مى خندد؛ براى خیلى ها دلتنگ مى شود؛ باران که مى بارد، دلش قدم زدن مى خواهد... هنوز کودکستان ِ درونش عاشق بستنى ست... هنوز فکر مى کند دوست زیاد است... نیمه ى احمق ِ من هنوز به زندگى امید دارد... نیمه ى دیگر ِ من اما... مرده است... مرده اى که کماکان درد مى کشد... و مى نویسد... من در خودم گیر کرده ام... رویا زارع (دختر دریای نیلی خزر...)
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب